بسم الله الرحمن الرحیــــم



اون سالی که قرار بود خونه مونو عوض کنیم و از تحویل دادن این خونه تا تحویل گرفتن اون خونه!، 3 ماهی فاصله بود،

این 3 ماه رو خونه ی اونها بودیم!...زیرزمین خونه شون...

و همین باعث شد تا دوباره بعد از چند سال دوتا خانواده دوباره بهم نزدیک بشن..مثل قدیما..


همون قدیمایی که جفتمون محله های پایین شهر میشستیم و محله ی اونها خیلی پایین تر!...

همون قدیمای خیلـــــی با صفا..


مثل خودش!...

مهربون و باصفا..سر به سرم میذاشت!...

اصلا هم واسش مهم نبود که اون دختر کوچولو حالا کم کم دیگه داره بزرگ میشه!..

همیشه براش همون دختر کوچولوی قدیم بودم اون روزها!...


برام عزیـــــزه...خیلی عزیز...

از اون دسته افراد پر خاطره ساز زندگیم...


از اون شمالی های صاف و ساده و یکـــــــرنگی که کم پیدا میشه توی این دوره و زمونه...


از اونایی که حالا با مریضیش پر از بغضم...

وحالا که دارم درموردش مینویسم نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم و چشمـــــام خیسه...پر از اشک...



دیدن حالش امروز توی بیمارستان حالمو بدجوری منقلب کرده....


توی دلم بهش گفتم،

رفیق بامرام و قدیمی بابام!..منو میشناسی؟

فاطمه ام..دختره دوستت...همون که سربه سرم میذاشتی....

فردا روز عرفه س..من از ته دلم برات دعا میکنم..قول میدم.. . .

دوستت دارم.. . .


بچه ها برای شفای همه ی مریض ها، مخصوصا ایشون لطفا حمد شفا بخونید.

و

براشون دعا کنید..مخصوصا فردا روز عرفه...

ممنون



التماس دعا



پ.ن:

فردا اگه یادتون بود، این دوستتون! که الان دارید نوشته هاش رو میخونید! و خانواده ش رو هم دعا کنید..

به یاد خودتون و خانواده هاتون هستم:*



پ.ن:اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

برای شفای همه ی بیماران...