بسم الله الرحمن الرحیم

 

معلم مهر

 

"کوچولو بودم..

شما نشسته بودی..اومدم کنارت..توبغلت نشستم..سرموگذاشتم روشونه هات...

عجیـــــــــــــــــــــــب بوی بابامومیدادید..حس خوبی بهم دست داد وقتی بوی عطر بابامو حس کردم!

سرمو گذاشتم روشونه هاتون و بوسیدمشون...آروم بودم...آرامش عجیبی داشتم وباهمه وجود دقیقا همون حسی رو بهتون داشتم که به بابام دارم !...درستــــ مثل همیشه!...

 

توی یه کلبه وسط یه روستابودیم..بایه طبیعت دست نخورده وبکر!...

وسطش یه راه شبیه جاده داشت ...

اومدیم بیرون و  تا تــــــــــــه اون راهو ۲تایی باهم دویدیم!...

نمیدونم..یادم نیست!..شاید مسابقه گذاشتیم..

توی راه مدام درسای کلاس اول ودومم میومد جلوی چشمام ؛

 

تصمیم کبری...

ای ایران دوستت داریم!...

دهقان فداکار....

چوپان دروغگو!...."

.

.

ازخواب که پاشدم...انگارهمه اینارو قدم به قدم باشما یاد گرفتم!!..نه خوندنشو....عمل کردنشو!...

 

ونه فقط الفبای کلاس اول رو! که اون تنها شروع کارمون بود وحالا قدم به قدم تا بزرگ شدن ِ واقعی.....

به تو مدیونم همیشه....

 

عموی ماهم...

مثل پدر...مثل پدر..مثل پدر...

معلم کودکی ونوجوانی وجوانی!

دوستت دارم..آخ خیلی...

 

عموی خوبم..

معلم عزیزم روزت مبارک...

 

الهی که یه روزی هم من به رسم ِ شاگردی زانو بزنم وکنار آقا معلمم بشینم تا بگم ؛

“شما همیشه ی همیشه ی همشه

برای من همان “معلم مهر “هستید....

 

همونجوری که خودتون بهمون یاددادید./

مثل عکس بالا...

 

پ.ن:عمویی این خوابو پارسال دیدم..یادم نیست نزدیک روزمعلم بود، یانزدیک روز پدر!..

قبلا براتون تعریفش کردم:) اما چون خیلی دوسش دارم خواستم دوباره برای خودم مرورش کنم!:)

آخه هنوزبوی عطر شونه های شما رو حس میکنم...

عمویی....عمویی من....عموداریوش..


 

پ.ن۱۲ اردیبهشت: 

عمویی؟ببخشید آپ نمیکنما...

دلم لک زده واسه صحبت ِ باهاتون..:((

انشاالله حتما جبران میکنم...

شمافقط دعاکنید بادست پربرگردم...میدونم اینجوری خوشحالترید..

من فقط خوشحالی شمارومیخوام..فقــــــــــط..

عموی قشنگم مخصوص! دعا کنیدبرام..

دوستون دارم..بی نهایتــــــــــــــــ....ــــــــــــــــــــــــ.........ـــــــــــ........


دوستای خوبم

حتما کلیک کنید./