بسم الله الرحمن الرحیم

/برای خوندن درسایزاصلی روی عکس کلیک کنید./

 

روحم احساس سنگینی میکرد!..

راهمو کج کردمو ترجیح دادم ازاون سمت بقیه مسیرمو طی کنم!

تاشاید یکم آروم شم!..

قدم زنون ازبین تک تکشون رد میشدم و...نگاهشون میکردم..

یه نفس عمیق کشیدم و چندلحظه چشمامو بستم...

- فاطمه!...یه روزی باهمه خوشی ها ولذتهات، باهمه دغدغه ها ومشکلاتت، باهمه داشتن ها ونداشتن هات!....میشی مثل همه ی اینا!...

همه ی اینا یه روزی مثل توبودن!...باهمه دلبستگی ها ووابستگی هاشون..

وحالا همشون مثل هم...مثل مثل هم!.../خودشون موندن واعمالشون...

 

فکرمیکردم اون لحظه ...به صحبتهای عمویی...به پست "لذت زندگی"!...

- /" امروز به زیارت اهل قبور رفتم و به کسانی برخورد کردم که شاید بهترین لذت ها را در دنیا برده باشند ولی از آنها فقط یک تکه سنگ قبر باقی مانده بود.
کسانی که روزی من آرزو داشتم با آنها عکس بگیرم و یا ازشون امضا داشته باشم."/........

 

فکرمیکردم...به پست "مداربسته"....

"دل به این عروس هزارداماد نبند و این رشته ی ارتباطت راقطع نکن.../بامن سخن بگو....من بهترین خریدارآنانم..."

 

به "حدیث عمر"...

"همون برگی که یک روزِ بهاری روی شاخه ی درختی سبز و شاداب متولد میشه.
غافل از اینکه فاصله بین بهار تا پاییزِ عمرش شش ماه بیشتر طول نمی کشد که با یک چشم برهم زدن به پایان می رسد .

/اما تو! به هیچ کدام دل نبند! چرا که تا مقصد، راه بسیار است!/

 

به "پرپــــــــــــرواز"...

"خدایا من نمی خوام لحظه های  زیبای با تو و در کنار تو بودن رو با دنیا سپری کنم..لذا کمکم کن تا زودتر پرواز کنم،پروازی عاشقانه دور از دنیا و جدا از تن پوش جسم...

/به پروازفکرکن/..."

 

فهمیدی؟/"به پروازفکــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن فاطمه!"..به پرواز...فقط!/.....

 

آخ...چی روباخودت میبری اونور فاطمه؟..

حواست هست؟..

چیزایی که بهشون دل میبندی ..بهشون دلخوشی..

باغصه وترس ازدست دادنشون سرمیکنی...کدومشون توی این دومترجا باهات میان؟!...

بفهم فاطمه! ... بیدارشو ... هشیارباش ... تواومدی تا برگردی ...بدون هیچ چیزی جز اندوخته های خودت..

اومدی یه ماموریتی رو به انجام برسونی وبعد باآرامش برگردی...

انگاریادت رفته!؟...

بقیه همه وسیله ست!...برای این ماموریت...

سرگرم نشو...

وقت کمه...خیلی کم...

ازکجا آمده ای آمدنت بهر چه بود؟...به کجا میروی آخر؟...به ک ج ا؟؟

"انا لالله وانا الیه راجعون"...."وانا الیه راجعون"......"الیه راجعون"..  "الیه".."الیه".."الیه"..../ "راجعون"...

برمیگردی....حواست باشه...بالاخره یه روزی برمیگردی....

خیلی زودترازاونچه که حسابشوکردی فاطمه!...

سرگرم شدن ینی ح سّ ر تــــــــــــــــــ .... بفهم!!

 

داشتم به این چیزا فکر میکردم که....

خانوم "زهرا......"

تاریخ ولادت:...

تاریخ وفات: ۱ / ۵ / ۱۳۸۱

 

چشمم ازش گذرا گذشت...ناخودآگاه دوباره برگشتم وبادقت بیشتری نگاهش کردم...

 

*مادر شهید*...

خانوم "زهرا......"

تاریخ ولادت:...

تاریخ وفات: ۱ / ۵ / ۱۳۸۱

 

یه نفس عمیق کشیدم و تودلم گفتم آخی ی ی ی ....

نشستم بالای قبرشو ،یه فاتحه براش خوندم و......

 

"مادر؟ تروبخدا..تروبه فرزند شهیدت قسم...ببین!من بااون تاریخ روی مزار کشیده شدم این سمت!

شماروبه فرزندتون قسم...روز قیامت شفاعت عموی من روهم بکنید...

سفارش عموی منو هم به فرزندشهیدتون بکنید...بگید دست عموی منو هم بگیره...

دعامون کنید..برای عموم..برای من..برای پدرومادرهامون..برای خانواده هامون...برای دوستامون..

وبازدوباره...برای عمــــــــــــــــــوم.........."

 

اشکم میریخت و همینطور توی دلم میگفتم...

بلندشدم...

دورتادور قبرستان ونگاه کردمو...

قطعه شهداروکه دیدم...

تودلم گفتم: "اوهوم"!!...سعادت ابدی...ینی رها شدن!..ر ه ا ش د ن....رهــــــــــــــــــا شدنـــــــــــــــــــ.... !!!

.

روحم انگار سبک شده بود!..یه دستی به خاکهای درخروجی قبرستان کشیدمو....

آروم رفتم بیرونــــــ....


 پ.ن:عمــــــــــــــــــوــــــــــــــــ ییــــــــــــــــ!!...واقعا خداقوت بابت برنامه:))

عـــــــــــــــــالی بود..دیشب دیدم..:) چقدرروحیه م عوض شد...ممنون عمویی ممنون...

 

پ.ن:آهنگ وبلاگم...حس وحال این روزای دلمه...