مسئله این است!
بسم الله الرحمن الرحیم

کفشا تو پام لَق لَق میزنه!!
خدایا هنوزم؟!:(
زل میزنم به پاهای کوچیکمو منتظر میشم تابزرگ شن!..قد کفشا!
آخه این کفشا برای قدم زدن واسه پاهام سنگینن!..
این کفشا پاهای بزرگ میخواد..قدمای بزرگ میخواد..
هنوزم بعداین همه وقت راز بزرگ شدن برای پاهام گنگه انگار!:(
خدایا من که این کفشای بزرگ پامه!..پس چرا؟!:(
.
به کفشای کوچولوی خودم نگاه میکنم!
قد پاهامه!!..
باهاشون راه میفتم!..
.
نگاه میکنم..به رد پاهای دوست داشتنی اون کفشای بزرگ!:)
انقد محو پاهام شده بودم که غافل بودم ازشون!!
.
دنبال ردپاها رومیگیرم...
قدم به قدم..
باهرقدم ، پاهام انگاربیشترجون میگیره و بیشتر پیدا میکنه راز بزرگ شدنو!!..
شاید قد ۱۰ سال!!...
میرم..میرم..پا به پای اون ردپاهای بزرگ وکودکانه!!
دنبال میکنم مسیرش رو...
اونقدر که روزی اون کفشا اندازه ی اندازه ام بشه.......
.
.
و حالا میفهمم...
که فقط درگیر کفشا بودن منو نگه میداره!!..
بزرگم نمیکنه!..
حواسم باشه،کفشها هدف دیگری داره...
مسیر رو فریاد میکنه!...
ومهم این است!!...
برای بزرگ شدن باید قدمها روباورکنم !....
.
.
به خدا همه ی دغدغه ی صاحب کفشها هم همینه...باورکنیم...
پ.ن:ایکاش اگه واقعا صاحب کفشا رودوست داریم، هدفش رودرک کنیم و برای کمک بهش باهدف اون پیش بریم نه با دل خودمون!!................
عمویی عزیزم دوست دارم...خیلی...خیلی بیشترازخیلی....
عمووو؟؟؟ میگم فکر کنم شما دیگه کلا تو همه چی منحصر بفردی!!نه؟!..
همه چیت فرق داره بابقیه!!![]()
![]()
:
بچه ها؟دارم میرم تهران بیمارستان دیدن مامان بزرگم...حالشون خوب نیست ،براشون خیلی دعا کنید:(خب؟!
.
خدایا شکرت....تحت هرشرایطی کمکمون کن این جمله روترک نکنیم....
دیروز داشتم فکرمیکردم زندگی واقعا چقدقشنگه...خیلی قشنگه...خیلی...
باوجود همه تلخیها وشیرینیهاش..
دیروز یه لحظه چشمامو بستمو ازته دلم خندیدم و نفس عمیق کشیدم..یه لحظه همه مشکلاتوازذهنم ریختم بیرون..آخ چه کیفی داشت!!
ولی بعدش فکرکردم همین زندگی ِ قشنگ، شاید بامشکلاتش قشنگترباشه!!...انگار بیشترتوکانون توجه خدایی!...
شعارنمیدم..باکلمات بازی نمیکنم....
زندگی خیلی قشنگه...فقط بستگی داره چه جوری وباچه دیدی نگاهش کنیم...همین!
دعا یادتون نره...ممنونم
*عمویی؟؟ خیلی التماس دعا...بابت همه چی:)*

